اتفاقِ ناخوشایند

خرید بک لینک
خوابم نمیبرد و فکریام. یک روز فاطمه گفت: «تو هم مبتلا شدی؟» و من خیلی پیش و بیش از آنکه بخواهم مبتلا شده بودم. وقتی مدرسه را ترک میکردم هرگز به بازگشت فکر نمیکردم. اما تنها کمی بعد از آنکه در قامت معلم وارد مدرسه شدم، مبتلا به مدرسه و معتاد به بچهها بودم. حالا امشب دوره افتادهام به همهی حرفهایی که در این یک سال و نیم به بچه ها گفتهام و می دانستهام که روح نحیفشان هنوز آنقدر توان ندارد که چنین باری را بکشد. به چشمهای معصومشان فکر میکنم و یاد اینکه با چه حرفهایم ممکن است قلب الفها را شکسته باشم و با چه حرفهایم به قلب صافشان خط انداخته باشم. کلافه نشستم و فکر کردم باید با خودم تعیین تکلیف کنم. دلشورههایم برای بچه ها زیاد است. آیندهای که برای آنها مبهم است، برای من روشن است. به تجربه چیزهایی میدانم که در ذهن مطلقپندار آنها جایی ندارد. برای آنها «همه چیز تا روز قیامت است» و برای من عمر خیلی چیزهای مهم به یک هفته هم نمی رسد. اما گفتن تجربهام برای آنها زود است و بیفایده. میخواهند تجربه کنند و مخالفت. هنوز خودشان را با محالفت اثبات میکنند و حوصلهای زیاد میخواهد که پا به پای آنها راه آمد. از تجربه گفتن سخت است و از تجربه شنیدن سختتر. سال قبل به عینه دیدم حرفی که من لابلای هزار'>هزاران حرف دیگرم گفتهام، چگونه میتواند سری دراز بیابد و اژدهایی در زندگیهای کم ماجرایشان شود. زندگی من پرماجراست. از زیادی ماجراهایش خسته و بیحوصله میشوم. من چون «تور» سریال ارواح هستم و آنها در بهترین حالت «سم» هستند. من هزاران سال راهی را آمدهام، در جایی نشستهام و تماشا کردهام، آنها هنوز برای همهچیز میخواهند و میتوانند بجنگند و اصلا، بگذریم. من معلم نیستم. نه میخواهم و اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 17:56

کلاس دوم دبیرستان بودیم و وبلاگ معلم ادبیاتمان را کشف کرده بودیم. آن زمان وصل شدن به اینترنت هم شبیه رویا بود و وبلاگ داشتن یکجورهایی سرقفلی به حساب میآمد. وبلاگ ساختن را هم از همان موقع شروع کردیم. خانم سودایی توی وبلاگش نوشته بود از مدرسه خسته است. گفته بود دیگر رمقی برای سر و کله زدن با بچهها برایش نمانده بس که خر و احمقند و تنها به فکر کنکورند. آنقدر زیاد که چیزی از لذت ادبی نمیفهمند. اما یک وقتهایی امیدوار میشود و به قول امروزیها نوری به قلبش میتابد. آن نور پرسش یک دانشآموز بیخیال است که همهمهی درس و کنکور را رها کرده و از مارکز میپرسد و میخواهد بداند پیام زیباترین غریق جهان چیست؟ یا چیزی شبیه به اینها. بچههای کلاس گفتند منظورش به تو است. من و هستی بودیم که لابلای قفسه های قطور و خاکگرفتهی کتابخانه وول میخوردیم و کتابها را از روی اسم و رسمشان میشناختیم. آن کتاب قطور «حزب توده» را معلم تاریخمان به هوای من سفارش داده بود و راسپوتین را یک هفتهای خوانده بودم. از میان رمانها فقط سراغ «من او» نرفته بودم که دلیلش را نمیدانم واقعا. هرچه بود، اگر منظور خانم سودایی من بودم یا نبودم، ذرهای نور بودم که همان روزها میان اختناق مدرسه و هوای تست زدن، دنبال سوراخ فرار بودم. هنوز هم بیشتر کتابهای عمرم را در همان روزهای دبیرستان خواندهام. لابلای کتابهای دیگر، سر زنگهای آمار و دینی و جغرافیا. عطش کلمه دمی آرامم نمیگذاشت. هنوز دورهی فیلمبینی نشده بود. اینترنت به سختی قابل دسترسی بود و هر موقع وصل میشدیم، دم را چنان غنیمت میشمردیم که چند پست را یکجا ارسال میکردیم. اگرچه هنوز آن غروب پاییزی رو به سردی مدرسه را به وضوح یادم هست که با هستی روی پلهها نشسته بو اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1402 ساعت: 23:13

صفحه بندی